"يادت مي آيد؟ اتاقها را با دهاني باز ، چشماني تر و قلبي كه صدايش شايد سكوت اهورايي ات را بر مي آشفت طي مي كردم. پاها به خستگي انگشتانم بودند انگار! ياراي حركت نبودشان. يادت مي آيد؟ نفس در سينه حبس شد. سراپا گريه شدم، همه تن چشم شدم، باريدمت، نوشيدمت تا به ته. یادت می آید؟" "وینست ون گوگ"

دیشب...
من و خیالت
مست،
تا خدا رقصیدیم
با ستاره جفت گشتیم، آسمان را
تا سحر باریدیم
هم رکاب رعد بودیم و داد ابر را دیوانه وار
تا زمین غـُـریدیم
ژاله ها را تا علف خندیدیم
لاله های واژگون را مرثیه
از خانه ی ویران این پروانه ها نالیدیم
با خیالت...
نور را از چشم ماه دزدیدیم
در چادر شب گم شدیم و عطر آغوش تو را
با مشام شبنم و نم نم باران و درخت بوییدیم
در آغوش خیالت
دیشب،
بر لحاف آبی دریاها
یکدگر را تا فلک بوسیدیم
راز و رمز مـِـهـر لبخند تو را از گلها
وَز دل گلبرگها پرسیدیم
با خیالت
دیشب...
شوق خود را همه در یاد تو می افشاندیم
با خیالت، دیشب...
شمع جان را همه در عشق تو می سوزاندیم...
با خیالت، دیشب...
تقدیم به او که اهل زمستان است با قلبی به لطافت بهار و چشمانی به صداقت پاییز "تولدت مبارک"
|